خرید بک لینک

باران بی خبر از هیاهوی زیر پا سخاوتش را بر آدمها می بارد. جوانکی پی قرص نانی به قمار جان تن داده. شکوفه ای ناقلا بی صدا به کوچه ای خیس لبخند میزند. و به جولان مرگ در کوی و برزن پوزخند. بهار کنج پنجره می روید. یاکریم پشت  اتاقی بی جان لانه میسازد. ریه هامان از بهار خالی است. و ردی از  زمستانی کور در آن جا مانده. انگار بی اعتنایی طبیعت به ما بیشتر از ما به آن است

 نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 12:56  توسط احسان | |

برچسب: نویسنده: دانیال محمدپور تاريخ: چهارشنبه 14 دی 1401 ساعت: 9:18

صفحه بندی