صبح امروز نقره ای نیست. باریکه ای طلایی از درز های پرده، اتاق ام را بیدار می کند. به گنجه کتاب ها سر می زنم. کتاب هایی که باید برایت بخوانم. کتاب هایی که باید قرض بدهم را سوا می کنم. کتاب های دو نفری را هم. چقدر بی تاب دست ها و چشمان تو اند. تو هنوز خوابی. عطر صبحانه هم بیدارت نمی کند. صدای ریختن چای در فنجان. صدای چیدن سفره. سفره ای که بعد ماه ها قرار است نان بیات را فراموش کند. حادثه ها تمام شده اند. دوباره ماییم و گلدان ساکت پشت پنجره. که از تند باد ها بی خبر است. ماییم و این سقف نم داده. این لانه قمری ها. این تختخواب تنها. این کتاب های ردیف. که وقتی نباشی همه سپید اند.
بیدار شو. بیدار شو. وقت تنگ است. باید ابدیت را از مرگ بستانیم. و تاریکی را از سر و روی خانه پاک کنیم. باید میوه های خنک را قاچ کنیم. گیلاس های حیاط را بچینیم. درخت های پیر را هرس کنیم. باید بلورها را برق بیندازیم. طعم چاشنی ها را به یاد بیاوریم. پنجره را برای نور و گنجشک ها باز کنیم. باید صندلی ها را از تنهایی در بیاوریم. پشت آن میز خالی بنشینیم. و دست های بی تاب مان را به سوی هم تعارف کنیم..
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:54 توسط احسان | |
برچسب: خیال,خیالی,
نویسنده: دانیال محمدپور
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 17:54