حالا سالها جلوتر آمده ایم از آن تابستان هایی که سه ماه کامل بودند. تا سوم دبیرستان که به خاطر کلاس های کنکور اینجا ماندم، هیچ از آتش سوزان تیر و مرداد جنوب یادم نیست. از دوم راهنمایی که در شیراز سقفی از آن خودمان یافتیم، هر سال پناه بردیم به آن حتی اگر 70 متر بوده باشد. ( هر چند چهار بار این سقف تغییر کرد) قبل از دوم راهنمایی هم امتحان ثلث سوم که 20 می شد، شلوار های چین دار و پیراهن های گشاد و زیرپوش های رنگی و بقیه جول و پلاسمان را جمع می کردیم به سمت خانه پدربزرگ. شیراز، خیابان انقلاب (نادر). هشت متری جاوید. ته کوچه. خانه ای دو طبقه و قدیمی که طبقه بالا را دایی ها یکی یکی چند صباحی تا رسیدن به استقلال مکانی آنجا زندگی کردند و رفتند و پایین هم پدربزرگ و مادربزرگ، هر چند در آمد و شد، روزگار می گذراندند. بعد از وقف تمام اموال منقول و غیرمنقول پدربزرگ برای امام عصر ( خدا کند وجود خارجی داشته باشد وگرنه به قیمت امروز چند میلیارد تومان به خاطر هالوسینیشن چند تاریخ نویس و فقیه به باد هوا رفته است)، این خانه تمام دارایی اش از هستی است.
آن خانه را دوست داشتم به چند دلیل. یکی چراغ ها و بخاری های گازی اش ( لار تا همین اواخر به خاطر شرایط آب و هوایی گاز لوله کشی نداشت) و آرزوی حضور در زمستان این خانه که جز یک سال بیشتر محقق نشد. همان باری که دولت برای یکی دو سال یک هفته تعطیلات زمستانی اضافه کرد. تصویر ذهنی از روشنی چراغ های گازی در تنهایی سرد زمستان هنوز با من است. یکی به خاطر مبل های زینتی اش که تصویری از دوشیزه های انگلیسی قرن نوزدهم، با همان لباس های دکلته و پفی چین دار بلند، شراب بدست بر آن نقش بسته بود. و همچنین به خاطر شب ها و صبح ها و کتابخانه مذهبی اساطیری اش.
شب هایش برایم خاطره ای زنده است. هر شب چند نفری از پسر و دختر دایی ها و دختر خاله ها پیشمان می خوابیدند. حیاط. تخت های چوبی با نوارهای آهنی زنگ زده که راه رفتن های شبانه تق و توقشان را در می آورد. رختخواب های کنار هم و تنگ آب و مسواک ها. هنوز طعم خمیردندان های دو رنگ زیر زبانم است. شب ها که چراغ خاموش می شد سه چیز برایم باقی می ماند. یکی رایحه یاس های حیاط که خاموشی برجسته ترش می کرد. یکی چشمک زنان هواپیماهای بی صدای دوردست که فقط از فراز شیراز عبور می کردند ( چقدر دوست داشتمشان. فرودگاه لار شب ها پرواز نداشت و من عاشق چیزهایی بودم که ندارمشان. حتی اگر یک پرواز شبانه باشد). حدس زدن خیالی مقصدهایشان بر اساس جهت از جمله کارهای نیمه شب من بود. یکی به سمت تهران. یکی دبی. یکی قطر. و سومی ترس از مگس ها. بدترین چیز آن بود که صبح ها برخیزی و ببینی مگسی اطراف چشمت را به خاطر شیرینی پوستت گازت گرفته و تو به خاطر "ژاپنی شدن" مورد تمسخر عام و خاصی.
وصبح ها. سردی رختخواب ها، صدای قمری های نترس و صبحانه منتظر. صبح که می شد تازه پیاز های نرگس گل می کردند. گاهی صبح ها خروسخوان پامیشدیم برای آش سبزی صبح های شیراز. آش "شمس" که نزدیک خانه پدریزرگ بود و ترس عبور از آن کوچه شلخته و بلند منتهی به آش فروشی. ( شیراز از معدود شهرهایی است که برای آش صبحانه، بامدادان در صفی طویل می ایستند که کاملا برخلاف رسم بی حالی آنهاست و من این سنت حسنه را از غرب شیراز تا یاسوج، از جنوب غربی تا بوشهر و از جنوب شرقی تا بندرعباس پی گرفته ام).
حالا از آن خانه رویایی جز چند اتاق تاریک، مستاجر طبقه بالا، قفسه های خالی از کتاب ( پدربزرگ تمام کتابهایش را انتقال داد به کتابخانه عمومی موسسه اش)، بوی تند فاضلاب، یاس های خشک و مهمانی های گاه گاه و از تابستان های من جز چند روز باقی نمانده... تابستان های کودکی و نوجوانی ام بر عکس زمستان های خشک، سرشارند از تصویر ها و خاطره هایی که گاه گاه بر رویاها پیشی می گیرند و خلوتشان را در این انبوه، به من می بخشند.
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدپور