سلام
پشت خط شروع این نوشته که می ایستم می دانم بی بنیه تر از تمرکزم. بی حوصله تر از توضیح این 2 سالی که گذشت. سست تر از تحکم منطق. این روزها که شعر تمام حضور اطرافم را دارد پر می کند من خسته تر از قافیه و انسجام و کاغذم. گاهی پشت عینک رهگذری، در دستانی که به تعارف لقمه ای بلند شده اند، استشمامی نوستالژیک، شکوفه های بهاری باران زده یا شلختگی تصویری شعر می روید، می خزد در ترک هایم و شادابی کاهلانه ای می آفریند. و من آنقدر وقیح شده ام که نوشتاری بی حوصله را با فاصله سطرها بگذارم برای شما. آنقدر که شاعری را بفهمم، فلسفه ای را بیاموزم، عشق قلبی نازک را تحقیر کنم و دل خوش کنم به دو اسمی که من شنیده ام و بغل دستی ام نه. آنقدر که آدم ها را در میزان شعر بگذارم و شاعرانه هایشان را بشمارم. تازگی ها یاد گرفته ام مورچه شان بخوانم از پیوند مرموز شباهت. اما در کنار این بی عفتی می دانم همچون 2 سال پیش نیستم. لحظه ها، آدم ها؛ صحنه ها دارند دائما زیر نگاه مواظبم جواب پس می دهند. هر کدام دارند وارسی می شوند و عیار می گیرند. می دانم در کشف و تجربه عشق صبحگاهبم کم نمی گذارم. می دانم ذره بینم از دل همین شباهت ها بر نقطه ای فراموش شده تمرکز می کند. می دانم مادر و پدر وخدا و دوست و زن را بازتعریف کرده ام. کانت و هایدگر و سارتر و نزار قبانی خودمان و فروغ و سهراب و غاده السمان و نیچه و آنا آخماتو آ و عباس صفاری و شبستری و کدیور و گابریل گارسیا مارکز و گابریل مارسل و کر که گارد و جوزپه تورناتوره و بیلی وایلدر و آنتونیونی و هزاران کس دیگر را در همین دو سال دخیل کرده ام در زندگی ام و قدر برف و بیوه و گیس و کودک را می دانم. نگران نباش ، هزینه آمدنشان را داده ام و استوارتر خواهم داد. این روزها در کنار اصطکاک ماشین ها و دود و قمار آدم ها من فارغ از فلز و کینه از همین سبزینه های پارک در نم نم باران بهشتی می سازم، به بازیگوشی شبنم و کودک می خندم، سرشار از سبز می شوم و باران که بند می آید، زیر کاجی خیس، با تکان قطره های چسبیده بر شاخه اش بارشی دوباره می آفرینم. تو هنوز نگران صندلی سرد و سست 2 سال پیشی؟ باور داشته باش از این کنتراست رنگهایم نفس می گیرم، دوپا می شوم.
دریوزگی واقعیتی است برای جور کردن قطعه های گم شده مان در آنهایی که می دانیم می روند. نپذیرفتنش ماندن است در قفسی خود ساخته. گاهی باید دل را به دریا زد برای آشکار کردن لایه هایمان. برای دلتنگی یا دوست داشتن صبر نکرد. پروای احتیاج خود آبستن دریوزگی تعلق هاست. نقطه اختلاف اصلیمان همین چند جمله است. زمان را نباید با کتمان به باد داد. گاهی باید دیوانگی را نشان داد تا اطمینان انسان بودن القا شود. اما می پذیرم که خود در برابر تو این گونه نبوده ام. می خواهم این بار بی پروای دریوزگی حرفم را به کرسی این رابطه خاک خورده بنشانم. امروز به مرحمت انگشتان نازنین مادر سفره مان پهن شد. عطر زعفران پیچید، سالادمان بعد مدت ها فصل شد. برنجمان قد کشید و تمام بشقاب های خانه مان کثیف شد. دوست دارم باز از تمام آدم های نزدیکمان فرار کنیم برای پرسه ها و حرف های بی هدف در خیابان هایی که همه به هم راه دارند. امروز به مرحمت تو متن و قلم آمد، خاطره آمد. رویا هم ، که رویا ( برعکس خاطره) همیشه زمزمه تمام نشدن آدم هاست. زمزمه امید شروع. و این جوهر خشک که در گلوی قلمم مدت ها گیر کرده: این شهر دور، این لرزش برودت گاهی از مادر، از تو وطن می شود، هرم می شود.
18 اردیبهشت 8 سال پیش
برچسب:
نویسنده: دانیال محمدپور